چه دلنگرانی، گاه،
وقتی که با منی
و من پیروزتر و سرفرازتر از دیگر مردان!
زیرا نمیدانی
که در من است
پیروزی هزاران چهرهیی که نمیتوانی ببینی،
هزاران پا و قلبی که با من راه سپردهاند،
نمیدانی که این، من نیستم،
«من»ی وجود ندارد،
من تنها نقشیام از آنان که با من میروند؛
که من قویترم
زیرا در خود
نه زندگی کوچک خود
بل تمامی آن زندگیها را دارم،
و همچنان پیش میروم
زیرا هزاران چشم دارم،
با سنگینی صخرهیی فرود میآیم
زیرا هزاران دست دارم،
و صدای من در ساحل تمامی سرزمینهاست
زیرا صدای آنهایی را دارم
که نتوانستند سخن بگویند،
نتوانستند آواز بخوانند،
و امروز با دهانی نغمه سر میدهند
که تو را میبوسد.
«پابلو نرودا»
برگردان از: «احمد پوری»
اول اردیبهشت میرسد و با خود یاد «سهراب» را میآورد.
«سهراب سپهری» عزیز و بزرگ که بیست و نه سال پیش، سال ۱۳۵۹، در نخستین روز
اردیبهشت که از زیباترین ماههای سال است، برای همیشه از زمین پرواز کرد و
رفت و آن همه زیبایی ارزشمند را برای ما به یادگار گذاشت.
من بسیار دوست داشتم این یادکرد را در سالروز میلادش(۱۵ مهر) انجام دهم
اما خیلی خیلی متأسفم که از این روز دیر خبردار شدم و این از آن بیخبر
بودنهاست که دوست ندارم و برایم خوشایند نیست. اینطور ندانستنها از
ناخالصیهای فرهنگی ما ناشی میشود که صحبت دربارهاش خود مفصل میشود و
فعلا در این نوشته قصد پرداختن به این موضوع را ندارم(البته برای خودم
بیشتر ناراحتم چون اگر کسی مثل من به چنین مسائل و روزهایی علاقهمند باشد
و نداند، بدتر است). به هر حال امیدوارم همگی، همیشه چنین روزهایی را بهتر
و بیشتر در یاد داشته باشیم که واقعا لازم است و ضروری.
و اما به مناسبت امروز، شعر «در گلستانه» را از «سهراب سپهری» گرامی انتخاب
کردم تا اینجا بنویسم و با هم بخوانیم.
یادش گرامی و جاودان باد...
«در گلستانه»
دشتهایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی میآمد!
من در این آبادی،پی چیزی میگشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.
پشت تبریزیها
غفلت پاکی بود، که صدایم میزد.
پای نیزاری ماندم، باد میآمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف میزد؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجهزاری سر راه.
بعد جالیز خیار، بوتههای گلرنگ
و فراموشی خاک.
لب آبی
گیوهها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، میچرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایهها میدانند، که چه تابستانی است.
سایههایی بیلک،
گوشهای روشن و پاک،
کودکان احساس، جای باز اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است، مثل یک بیشهی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم، که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آواییست، که مرا میخواند.
پ.ن.:
1) امروز در تقویم، روز بزرگداشت «سعدی» بزرگ هم هست. پس همینجا از او هم یاد میکنم و بزرگ و گرامیاش میدارم. اما چون در این روز، همهجا به یادکرد و بزرگداشت «سعدی» بیشتر و شاید بهتر پرداخته میشود(خوشبختانه)، و به «سهراب» کمتر یا حتی گاهی هیچ(متأسفانه)، و همچنین به خاطر علاقهای که خودم دارم، ترجیح دادم به «سهراب سپهری» بپردازم و از او یاد کنم.
2) این جمله باز تکرار میشود: «[یک نام] هم رفت». و این بار آن [یک نام]، نام «رضا فاضلی»ست. و باز هم دور از خانه...
یک روز خوش بهاری، با هوایی ناز و نفسساز. آسمان صاف است و آفتابی زیبا گوشهی آبیش را زرد درخشان میکند؛ و این همه تکمیل میشود با نرمی باد که بید را میرقصاند. بیدی که مجنون است، بید مجنونی که میان آن همه درخت اوست که میهماندار است. درخت خوشبخت، که خوشا به حالش، دختر و پسر عزیزی را میهمان سایهی دلچسبش کرده. دختر و پسر عاشق ما زیر سایهی بید، عشقانه دل به بازی دادهاند. حرف بازی؛ کلمه بازی؛ زیبایی بازی...
- هر کی بیشتر حرفا و کلمههای قشنگ به اون یکی بگه، برندس.
بازی شروع میشود. حالا دیگر حرفهای خوب و عاشقانه است
که میانشان پل میشود. از هوای اطرافشان انگار عطر خوشی به مشام میرسد.
آفتاب انگار اطراف آنها را روشنتر کرده. بید مجنون انگار پرتوهای خورشید
را میگیرد و میپاشد بر آنها تا سایهای که در آن نشستهاند ستاره باران
شود.
بازی هنوز ادامه دارد. یک کلمه پسر، یک کلمه دختر؛ یک جمله دختر، یک جمله
پسر. بازی طولانی میشود و، بالاخره پسر کم میآورد. ظرف واژههایش انگار
خالی شده. هر چه میکند عاشقانهی تازهای به ذهنش نمیرسد. نمیداند آن
همه عشق را در کدام حرف و کلمه جا بدهد.
اما دختر هنوز حرف دارد، هنوز واژههایش کار خود را خوب بلدند، و...
- دختر: دیدی بازم من بردم؟! حالا یاد بگیر که یه ذره اون مطالعتو بیشتر کنی.
زود باش بگو ببینم جایزم چیه؟
- پسر: تو که همهی جون منو فتح کردی؛ میخوای همونو بهت بدم؟! میخوای همین الان برات بمیرم؟!
اصلاً بگو ببینم، تو با اون همه کلمههای قشنگت و این همه قشنگی خودت منو
خراب و دیوونه کردی، حالا از این بازندهی فرو ریخته جایزه هم میخوای؟!!
نه. نمیشه. هیچ چارهای نیست جز اینکه با یه بوسه این باختو از دلم در بیاری.
پسر چشمانش را میبندد و منتظر بوسهای ناب میماند تا به پرواز خود برسد. اما گویا از بوسه خبری نیست.
چشمانش را که باز میکند، یکباره دختر فوت محکمی به صورتش میکند و بلند
میشود. میدود؛ پسر هم به دنبالش. دختر روسری را در تمام این فرصت غنیمت
زیبایی بر شانه انداخته و حالا که میدود رقص موهایش در باد پسر را
عاشقتر میکند.
چقدر همه چیز یار است! هموار است! باد هم یار است و با یک کار خوب ناگهانی
میخواهد یاری نازنینش را ثابت کند. میوزد و میچرخد، روسری را از
شانههای دختر بلند میکند، پرواز میدهد و میچرخاند و، آرام بر صورت پسر
پهن میکند.
پسر آرام میگیرد.
نفسش تازه شده.
او به پرواز خود رسیده.
باز نوروز
میآید. بهترین وقت حس هر چه زیباییست. باز نوروز میشود و مهمانی عطر و
گل. دوباره جشن نزدیکی زیباییهاست. نزدیکی شکوفه به انگشت؛ نزدیکی عطر به
نفس؛ نزدیکی پرواز و پرنده؛ نزدیکی سایه و رقص. باز هم دوباره هفت سین
خوشرنگِ پُررقص، و ما مهمان سفرهاش. بَه که چه رقصی برپاست در میهمانیش!
رقص طلاریز ماهی در تنگ؛ رقص شعلهی زیبای چشمنواز شمع؛ رقص زلال آب و
برق سکههایش؛ رقص گلبرگ بر آب؛ و رقص تند ِ دل در سینه به آهنگ تیک تاک
ساعت در لحظهی تحویل سال.
صداهای خوش آشنا هم در راهند. صدای
توپ سال تحویل، توپی که شلیکش همه را نه به ترس، که به حسی ناب و خوشایند
میرساند؛ صدای گویندهی تلویزیون و رادیو هم در راه است که آغاز سال نو
را اعلام کند؛ و یک صدای خوش دیگر، صدای دهل و نقارهی پس از سال تحویل.
این همه باز در راهند و کلی نزدیکی و عطر و رقص و صدای خوش دیگر...
خدا
را سپاس که این همه هست. خدا را سپاس که هنوز نوروز هست. که باز بهار، یار
است. که یاد یار در بهار است. که هنوز زمستان میآید و میگذرد و عید
میشود. خدا را سپاس که هنوز عید دیدنی خوش میگذرد. که باز نسیم نوروزی
از سر ما هم میگذرد. خدا را سپاس که هنوز نسیم نوروز هست. سپاس که هنوز
ما هم هستیم.
خدا را سپاس که اینجا، که «یک نفس تو»
هنوز هست و من دوباره مینویسم. خدا را سپاس که میتوانم دوباره اینجا
نوروز زیبا را شادباشی از ته دل بگویم و از همین خدای عزیز و نازنین برای
دوستانم و خودم و همه، سال نو را سالی شاد و آزاد، پر از نعمت و خوشی و
تندرستی و عشق بخواهم. و از خدا بخواهم که همچنان یارمان باشد که این حس
یاریش به شدت خوب و دوست داشتنیست.
همین جا، پشت در بهار، آرزو میکنم در که باز شد، همگیمان به نوروز و سال نویی مبارک و فرخنده پا بگذاریم.
این شعر زیبا از «شهیار قنبری» هم هدیه به نوروز و بهار همگی:
«ساعت عاشق شدن (دوبارهها)»
دوباره ماهی سرخ، دوباره آبی آب
دوباره عیدی من، غزلای ترد ناب
دوباره دستای تو، سفرهی هفت سین من
وقت تحویل بهار، ساعت عاشق شدن
ما باید دوباره بچگی کنیم
سبزی بهارو زندگی کنیم
دوباره مادربزرگ رخت نو سوزن زده
تخم مرغ رنگی هم از قفس در اومده
ساز پر ناز تو کو؟ نُت به نُت از ما بگو
از ترانه چکه کن، در بهار شستشو
قصهی دوبارهها، سکهای به نام ما
دوباره شهزادهای عاشق مرد گدا
دوباره لمس علف، عطر زاییدن گل
دوباره رنگین کمون، روی تنهایی پل
دوباره قایمباشک سر چارراه شلوغ
دوباره عید دیدنی از غزلهای فروغ
ما باید دوباره بچگی کنیم
سبزی بهارو زندگی کنیم
۱) ترانهی «دوبارهها» با آهنگی از «عبدی یمینی» و با صدای «منصور» در آلبوم «تصویر آخر» اجرا شده.
۲) تمایلی نداشتم که به این زودیها از «بلاگاسکای» به جایی دیگر نقل مکان کنم، اما با توجه به امکانات تکنیکی، تصمیم گرفتم از این پس «یک نفس تو» را در «بلاگفا» ادامه بدهم. امیدوارم مثل همیشه همراهم باشید و من هم به ویژه از سال نو به بعد بیشتر همراه باشم. ممنون و باز هم سال نو مبارک.


